ماجراي شهيدي كه مادر خود را شفا داد

01565317919616619018980171027585147139135.jpg

 

امروز میخوام ماجرای عجیب و تکان دهنده ای رو که خوندم براتون بنویسم

246206202512091775321013323821225246163213206.jpg

حالا اين اتفاق تکان دهنده رو از زبان مادر شهيد براتون نقل مي کنم:

«محرم حدود 20 سال پيش بود که تو يه اتفاق پام ضربه شديدي خورد،

طوريکه قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمي تونستم تواين ايام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقيه دوستامديگهاي مسجد را بشورم و کمکشون کنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشي نداشتم. زيارت را خوندم و کلّي دعا کردم. نزديکهاي صبح بود که گفتم يه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خوابديدم تو مسجد (المهدي) جمعيت زيادي جمع هستند و منم با دو تا عصا زير بغل رفتهبودم. يه دسته عزاداريِ منظم، داشت وارد مسجد مي شد. جلوي دسته، شهيد سعيد آل طهداشت نوحه مي خوند. با خودم گفتم: اين که شهيد شده بود! پس اينجا چيکار مي کنه؟! يهدفعه ديدم پسرم محمد هم کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اينها رو نگاهمي کردم که ديدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان،چقدر بزرگ شدي! گفت: آره، از موقعي که اومديم اينجا کلّي بزرگ شديم.

ديدم کنارش شهيد آزاديان هم وايساده. آزاديان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چيزيش نيست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان! چيه؟ چيزيتشده؟ گفتم: چيزي نيست؛ پاهام يه کم درد مي کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روزپيش رفتيم کربلا. از ضريح برات يه شال سبز آوردم. مي خواستم زودتر بيام که آزاديانگفت: صبر کن که با هم بريم. بعد تو راه رفته بوديم مرقد امام(ره). گفتيم امروز کهروز عاشوراست اول بريم مسجد، زيارت بخونيم بعد بيايم پيش شما. بعد دستهاشو باز کردوکشيد از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام وبعدش هم گفت: از استخونت نيست؛ يه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب مي شه.

14822262261605719316021949121178242221194.jpg

از خواب بيدار شدم، ديدم واقعيت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزي بهپاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و يواش يواش راه رفتم. من که کف پام را نميتونستم رو زمين بذارم حالا داشتم بدون عصا راه مي رفتم. رفتم پايين و شروع به کارکردم که ديدم پدر محمد از خواب بيدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدي؟ چيزي نميتونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: حاجي! محمد اومده بود. اونم اومد پاهامرو که ديد زد زير گريه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم همه گريه شون گرفته بود. اين شال يه بويي داشت که کلّ فضاي خونه رو پر کرده بود. مسجد هم که رفتيم کلّ مسجدپر شده بود از اين بو. رفتم پيش بقيه خانوم ها و گفتم: يادتونه گفته بودم اگه پاهامبه زمين برسه صبح ميام. اونا هم منقلب شده بودند. يه خانومي بود که ميگرن داشت. شالرو از دست من گرفت و يه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد، از اون به بعد ديگهميگرن اذيتش نکرده. مسجدي ها هم موضوع را فهميده بودند. واقعاً عاشورايي به پا شدهبود. بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني(ره) رسيد. ايشون هم فرمودهبودند: که اينها رو پيش من بياريد. پيش ايشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال روبهشون دادم. شال رو روي چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوي حسين(ع) رومي ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بياريد، مي خوام با هم مقايسه شونکنم. وقتي تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که اين شال و تربت از يک جا اومده. بعدآقا فرمودند: فکر نکنيد اين يه تربت معموليه. اين تربت از زير بدن امام حسين(ع) برداشته شده، مال قتلگاه ست، دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسيده. بعد ادامهدادند: شما نيم سانت از اين شال رو به ما بديد، من هم به جاش بهتون از اين تربت ميدهم. بهشون گفتم: آقا بفرمايد تمام شال براي خودتان. ايشون فرمودند: اگه قرار بوداين شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمي کرد. خداوند خانواده شهداء رو انتخابکرد تا مقامشون رو به همه يادآور بشه ... اگر روزي ارزش خون شهداي کربلا از بينرفت، ارزش خون شهداي شما هم از بين مي ره. بعد هم نيم سانت از شال بهشون دادم و يهمقدار از اون تربت ازشون گرفتم

250861971801871235216561019225234152156112.jpg

با این اتفاقو اتفاق های مشابه آدم متوجه این آیه میشه:"ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات بل احیاء عند ربهم یرزقون"

و بدو نیم که اونها شاهد بر ما و اعمال ما هستند ، پس کاری نکنیم که شهدا از ما ناراضی باشند

 


/ 12 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامران

عليرضا جان سلام - خسته نباشی وبلاگ جالبی داری اميد وارم همیشه پيروز و موفق باشی - ياعلي

ميثم

سلام دوست عزیز شهادت حضرت رقیه بنت الحسین سلام الله علیها بر امام زمان عجل الله تعالی الفرجه الشریف و تمامی شیعیان تسلیت باد با قسمت سوم تر جمه الاخلاق بروزم یا علی مدد

حسين

ماجرا زياد هم عجيب نيست ها مشکل از اعتقادات ماست و الا شايد تا به حال صدها بار خوانده ايم: و لا تحسبن الذين قتلو فی سبيل الله امواتا بل احياء متاسفانه اعتقادات ضفيف شده ديگر کسی عرضه حاجت گرفتن رو هم نداره چون اين چيزها رو باور نميکنه حتی آدمايی که فکر می‌کنن مذهبی هستن

ununoctium

به قول مرحوم آقاسی یوسف صفتان مصر غربت کنعان به شما نیاز دارد تابوت شما مگر که مارا از فکر گناه باز دارد یا حق!

کامران

سلام همه ی اين اتفاق ها برای اينه که ما چشمانمون رو باز کنيم و ايمانمون رو هم تقويت کنيم و ببينيم که چطور خدای بزرگ هوای بندگان مخلصشو داره کسی که خدا رو داره نیازی به بنده ی خدا نداره ولی بعضی وقتا که دوروبرم رو می بینم ...... الهم عجل لولیک الفرج موفق باشيد

حسين(مسافر)

لطفا خود را معرفی کنيد فکر کنم مفيدی باشيد! ها؟ با تشکر

مسافر

حاجی وبلاگو گذاشتی به امان خدا! یه ذره به روز باش برادر يه آپی پستی چيزی نبينم خسته بشی

نوپا

با سلام ممنون از مطالب زيبای شما: ممنون می شوم نظرات شنا را هم درباره شعر هايم بدانم

محمدکاظم صاحبی

سلام حفظ ایمان دراین روزگار غریبی حسین زمان (ص)مهدی زهرا(ص)انسان آرزوی رفتن دارد شهدابا خدا معامله کردند ولی دلیل ماندن خودم رانمی دانم دیگر از این دنیای نخ نماخسته شده ام وقتی به یاددوستان شهیدم می افتم غربت وتنهایی سراسر وجودم رامی گیرد وای برماازغریبی مهدی زهراکه هرروز هل من ناصر ینصرنی اش را اگر نشنوی باخته ای

سلام حفظ ایمان دراین روزگار غریبی حسین زمان (ص)مهدی زهرا(ص)که حفظ ایما ن خیلی سخت شده انسان آرزوی رفتن دارد شهدابا خدا معامله کردند ولی دلیل ماندن خودم رانمی دانم دیگر از این دنیای نخ نماخسته شده ام وقتی به یاددوستان شهیدم می افتم غربت وتنهایی سراسر وجودم رامی گیرد وای برماازغریبی مهدی زهراکه هرروز هل من ناصر ینصرنی اش را اگر نشنوی ولبیک نگویی باخته ای